چگونه یک برنامه نویس با تجربه و کهنه کار به مهره ای سوخته تبدیل میشود؟

برنامه نویسی با حدود 20 سال سابقه را تصور کنید که در سلسله مراتب سازمانی به کارشناس ارشد ارتقا سافته است اما ابدا احساس رضایت ندارد. در چنین موقعیتی معمولا مسئله اصلی نه صرفا شغل و عنوان سازمانی، بلکه شکاف عمیقی میان انتظارهای روانی فرد و واقعیت نقش فعلی اوست. برنامه نویسی که به حدود چهل سالگی رسیده و سالها تجربه حرفه ای دارد، ناخواسته وارد مرحله ای از زندگی شغلی می شود که در آن دیگر صرف انجام وظایف فنی برایش معنا ساز نیست. ارتقای عنوان به کارشناس ارشد اگر با تغییر واقعی در میزان اثرگذاری، اختیار تصمیم گیری و دیده شدن همراه نباشد، به جای ایجاد رضایت، حس بی معنایی را تشدید می کند. فرد احساس می کند نامش تغییر کرده اما جایگاهش نه، و این تضاد به شکل غر زدن و نارضایتی بروز می یابد.

از سوی دیگر، در این سن معمولا مقایسه های درونی شدت می گیرد. فرد خود را با هم سن و سالانش، با مسیرهای شغلی که تصور می کرد باید تا این نقطه طی می شد و حتی با نسخه ایده آل ذهنی از خودش مقایسه می کند. اگر احساس کند که هنوز نیازمند توجه و تایید مستقیم تیم لید است، این نشانه آن است که هویت حرفه ای او به طور کامل از تایید بیرونی جدا نشده است. در حالی که در این مرحله از مسیر شغلی، انتظار نانوشته این است که فرد بیشتر نقش مرجع، راهنما یا ستون فکری تیم را داشته باشد، نه دریافت کننده توجه مداوم.

از زاویه دیگر، ممکن است تیم لید نیز ناخواسته به این سردرگمی دامن زده باشد. بسیاری از لیدها تصور می کنند ارتقای عنوان به تنهایی پیام قدردانی و اعتماد را منتقل می کند، در حالی که برای افراد با تجربه بالا، گفتگوهای عمیق، مشارکت در تصمیم های کلان و شنیده شدن نظرات تخصصی اهمیت بیشتری دارد. اگر این تعامل شکل نگرفته باشد، فرد دچار این برداشت می شود که نادیده گرفته شده، حتی اگر از نظر سازمانی ارتقا یافته باشد.

در لایه عمیق تر، این وضعیت می تواند نشانه یک بحران هویت شغلی باشد. برنامه نویسی که سالها هویت خود را بر اساس حل مسئله و تولید خروجی فنی تعریف کرده، اکنون در نقطه ای قرار گرفته که باید تعریف جدیدی از ارزش خود بسازد. اگر سازمان یا خود فرد به این بازتعریف توجه نکند، احساس سردرگمی، بی انگیزگی و طلب توجه افزایش می یابد. غر زدن در اینجا بیشتر یک علامت است تا مشکل اصلی؛ علامتی از این که فرد نمی داند دقیقا چه می خواهد و چه چیزی باید جایگزین انگیزه های قبلی شود.

در نهایت، مسئله نه در سن است و نه در عنوان شغلی، بلکه در نبود گفتگوی شفاف درباره انتظارات دو طرف و مسیر آینده نهفته است. اگر این فرد بتواند نقش خود را فراتر از یک برنامه نویس ارشد ببیند و تیم لید نیز او را به عنوان یک عامل اثرگذار و بالغ حرفه ای وارد تعامل کند، بخش زیادی از این نارضایتی فروکش خواهد کرد. بدون این هم راستاسازی، حتی ارتقاهای بعدی نیز تنها به عمیق تر شدن این احساس سردرگمی منجر می شوند.

راه حل در وهله اول از باز کردن یک گفتگوی صادقانه و بدون قضاوت آغاز می شود. فردی که دچار چنین سردرگمی شده، بیش از هر چیز نیاز دارد احساس کند شنیده می شود، نه اینکه صرفا مدیریت می شود. گفتگویی که در آن تیم لید به جای دفاع از تصمیم های گذشته یا ارجاع به ساختار سازمانی، درباره دغدغه ها، انتظارات و تصویر ذهنی این فرد از آینده شغلی اش پرسش کند، می تواند نقطه شروع بازسازی اعتماد باشد. این گفتگو باید به وضوح مشخص کند که ارتقای عنوان دقیقا به چه معنا بوده و چه انتظارات جدیدی از او وجود دارد.

در گام بعد، لازم است نقش فرد به شکل ملموس بازتعریف شود. کارشناس ارشد اگر همچنان همان کارهای قبلی را انجام دهد، طبیعی است که احساس بی اثری کند. سپردن مسئولیت هایی که نیازمند قضاوت، انتقال تجربه، یا اثرگذاری بر مسیر فنی تیم هستند، به او کمک می کند تا ارزش خود را در سطحی بالاتر از اجرای صرف کدها ببیند. این تغییر نقش باید واقعی باشد، نه نمادین، و خروجی آن نیز قابل مشاهده و قابل اندازه گیری شود تا حس پیشرفت درونی شکل بگیرد.

همزمان، خود فرد نیز نیاز دارد مسئولیت بخشی از این وضعیت را بپذیرد. عبور از مرحله وابستگی به توجه مستقیم لید، بخشی از بلوغ حرفه ای است. اگر او بتواند به جای انتظار برای دیده شدن، وارد حل مسائل کلان تر شود، پیشنهاد بدهد، مسیرها را نقد کند و از تجربه خود برای بالا بردن کیفیت تصمیم ها استفاده کند، به تدریج جایگاه جدیدش تثبیت می شود. این تغییر نگرش، احساس کنترل و معنا را به او باز می گرداند.

از منظر سازمانی، ایجاد مسیر رشد شفاف برای افراد باتجربه بسیار حیاتی است. وقتی مشخص نباشد بعد از کارشناس ارشد چه افقی وجود دارد، ذهن فرد پر از ابهام و مقایسه می شود. حتی اگر مسیر مدیریتی در کار نباشد، تعریف مسیرهای تخصصی، منتورینگ یا نقش های استراتژیک می تواند این خلأ را پر کند. شفافیت در این مسیرها از شکل گیری توقعات ناپیدا و نارضایتی های پنهان جلوگیری می کند.

در نهایت، حل این مسئله نیازمند زمان و پیگیری است، نه یک جلسه یا یک تصمیم مقطعی. بازخوردهای دوره ای، بررسی احساس فرد نسبت به نقش جدید و اصلاح تدریجی تعامل لید و کارشناس ارشد، کمک می کند تا این سردرگمی به یک گذار سالم تبدیل شود. اگر این فرآیند به درستی مدیریت شود، فرد نه تنها از وضعیت فعلی خارج می شود، بلکه می تواند به یکی از پایدارترین و تاثیرگذارترین اعضای تیم تبدیل گردد.

ما ناتوانی را می آموزیم

ناتوانی آموخته شده؛ زخمی که از گذشته می آید و آینده را می بندد
وقتی در گذشته چند بار برای رسیدن به یک هدف تلاش کنیم و نتیجه نگیریم، کم کم باور میکنیم که «نمیتوانیم» و در نهایت حتی وقتی شرایط تغییر کرده باشد باز هم تلاش نمیکنیم. این باور مثل یک دیوار شیشه ای جلوی چشم ما قرار میگیرد. ما میتوانیم از آن عبور کنیم، اما مغز ما میگوید: «فایده ای ندارد، دوباره شکست میخوری». و همین جمله کافی است تا حتی دست به کار هم نشویم.


ریشه مشکل در کجاست؟
انسان ها از کودکی با موفقیت ها و شکست های کوچک و بزرگ روبرو میشوند. کودک وقتی چند بار سعی میکند کفش هایش را خودش بپوشد و موفق نمیشود و از طرف دیگر کسی به او میگوید «تو بلد نیستی» یا «بذار من انجام بدم»، کم کم باور میکند که واقعا نمیتواند. این باور همراه او بزرگ میشود و در حوزه های مختلف رشد میکند.
در بزرگسالی هم همینطور است. یک کارمند که چند بار درخواست ارتقای شغلی اش رد شده باشد، ممکن است دیگر هیچ وقت درخواست ندهد، حتی اگر شایسته آن جایگاه باشد. یک دانشجو که چند بار امتحان ریاضی را خراب کرده باشد، شاید بعدا حتی برای یادگیری پایه ای ترین مفاهیم هم انگیزه نداشته باشد. این ها نمونه های معمول ناتوانی آموخته شده هستند.
فرض کن فردی دو بار کسب و کار کوچکش را راه انداخته و هر دو بار شکست خورده است. بار اول به خاطر نبود تجربه کافی و بار دوم به خاطر شرایط بد اقتصادی. بعد از این دو شکست، او دیگر حتی فکر راه اندازی یک کسب و کار کوچک هم نمیکند، چون باور کرده «من توان این کار را ندارم».
در حالی که اگر با تجربه های قبلی، این بار با برنامه ریزی دقیق تر شروع کند، شانس بالایی برای موفقیت دارد. ولی ناتوانی آموخته شده راه را بسته است.


گاهی افراد در برقراری ارتباط با دیگران شکست میخورند. مثلا چند بار دیده اند که حرف شان جدی گرفته نشده یا گروهی آنها را نپذیرفته. کم کم فکر میکنند که «من آدم اجتماعی نیستم» یا «هیچ کس من را نمیپذیرد».
در نتیجه حتی وقتی در محیط جدیدی قرار میگیرند که آدم ها مهربان تر و پذیرا تر هستند، باز هم از برقراری ارتباط دوری میکنند و فکر میکنند نتیجه همان خواهد شد.


ذهن انسان به طور طبیعی به دنبال کاهش ریسک و صرفه جویی در انرژی است. وقتی مغز چند بار نتیجه منفی بگیرد، یک الگوی ساده میسازد: «این کار انجام نمیشود، پس تلاش نکن».
این مکانیسم برای حفظ انرژی و جلوگیری از درد طراحی شده، اما در دنیای امروز این مکانیسم بیشتر از اینکه کمک کننده باشد، مانع رشد ما میشود.


ناتوانی آموخته شده یک محدودیت واقعی نیست؛ یک تصویر ذهنی است که در اثر تجربه های تلخ گذشته ساخته شده. اگر این تصویر را درست نکنیم، سال ها جلوی چشممان می ماند و آینده را تار میکند. اما اگر آگاهانه با آن روبرو شویم و قدم های کوچک اما مداوم برداریم، میتوانیم آن را شکست دهیم و مسیر موفقیت را دوباره بسازیم.

در زمین سوخته بازی نکنید

گاهی شما برای یک شرکت تبدیل میشوید به یک مهره ی سوخته. اما زمانی هم میرسد شرکتی که در آن فعالیت میکنید برای شما سوخته است و دیگر چیزی به شما اضافه نمیکند. در این حالت میگویم در زمین سوخته بازی نکنید.
بازی در زمین سوخته، آن هم در دنیای کنونی که همه چیز به سرعت در حال تغییر است خطرناکترین پدیده است. چون شما با زمان و عمر خودتان در جنگید. چیزی که نه متوقف میشود و نه تبعات کوتاه مدتی دارد که هشدار دهنده باشد. به خودتان می آیید و میبینید بیش از حد در نقطه ای متوقف شده اید که به نفعتان نیست، چیزی به شما اضافه نکرده و به نشانه های آن هم توجهی نکرده اید. پذیرفتن این واقعیت که مجموعه ای که در آن کار میکنید چیز جدیدی به شما نخواهد افزود نشانه های متعددی دارد.

بزرگترین نشانه را باید درون خودتان جستجو کنید: احوالتان!
از اینکه در فضای مجموعه قرار میگیرید احساس خوبی دارید؟ چقدر از توانتان را برای کارتان خرج میکنید؟ چقدر تمرکز دارید؟ چقدر به سمت تسک بیس شدن حرکت کرده اید؟ چقدر مسئولیت پذیریتان در این شرکت را حفظ کرده اید؟ چقدر امید دارید که در اینجا پیشرفت کنید؟


من آدمهای توانمندی دیده ام که صرفا چون در زمین سوخته شان بازی کرده اند، تبدیل شده اند به آدمهای ضعیف، فاقد اعتماد به نفس و بسیار شکننده. ترس از جابجا شدن، ترس از بیکاری و ترس از رها شدن آنها را در مورد خودشان منفعل کرده بود. گاهی باید به آدمها یادآوری کنیم که آنها عزت نفس دارد و باید برای آن حرکت کنند. باید به آنها نشان داد در زمینی شخم میزنند که دیگر بذری برای آنها رشد نخواهد داد. اما چگونه؟
بزرگترین چیزی این آدمها آن را گم کرده اند خودآگاهی است. آنها تصویر درستی از خودشان در آن سازمان ندارند. آنها درون خودشان همه چیز را عادی میبینند اما تعجب میکنند چرا هم رده های خودشان ارتقا میگیرند اما آنها نه. معمولا این نقص را نوعی بی عدالتی در مورد خودشان قلمداد میکنند و بیشتر درون خودشان فرو میروند. دیواری دور خودشان و شرکت میکشند و اجازه ی هیچ نوع انتقادی را نمیدهند چون به نظر آنها نوعی ظلم در موردشان جریان دارد.


برای ایجاد خودآگاهی لازم است به آنها یادآوری کنیم که مدتهاست چیزی از این زمین برداشت نکرده اند. بذر (کار) آنها بی نقص است، باهوش هستند و تلاش کرده اند اما این زمین دیگر برای آنها مناسب نیست. باید یادآوری کنیم که سن آنها منتظر اتفاقات و شانس نمی ماند و با سرعت رو به جلو در حرکت است. آیا 2 سال دیگر باز هم آنها توان آمدن و ماندن در این شرکت را دارند؟


آنها را قضاوت نکنیم. به آنها حمله نکنیم. باید در فضای کاملا حمایتی و بسیار ایزوله، خودآگاهی شان را فعال کنیم تا آن دیدی که ما و دیگران به آنها دارند را به خودشان پیدا کنند. تنها در این صورت است که به خروج فکر خواهند کرد.


در مورد آینده ی حرفه ای آنها صحبت کنید. یادآوری کنید که هیچ آینده ی حرفه ای در این شرکت با این فرآیند نخواهد داشت. آیا تمام آرزوهای کاری آنها همین نقطه ای است که در آن متوقف شده اند؟ به احتمال بسیار زیاد خیر.


این بسیار مهم است که شرکتی که دیگر چیزی برای شما ندارد نوع خاتمه همکاری با شما را “عدم تمدید قرارداد” درج کند یا “استعفا”. همگی از بار تبعاتی که این دو عبارت دارند اطلاع داریم. عزت نفستان چه میگوید؟ از زمین سوخته استعفا میدهید یا اجازه میدهید شما را از آنجا اخراج کنند؟ شما زمین سوخته را نمیخواهد یا آن شما را؟
در هر صورت چه به عنوان کسی که به این نتیجه رسیده در زمینی سوخته بازی میکند یا مدیری که باید این صحبتها را با یک فرد منفعل انجام دهد تا آن را به یک خروج با عزت هدایت کند این مقاله را میخوانید، همگی میدانیم که پول تنها هدف از شغل و کار نیست. ما کار میکنیم چون روح و روان ما به آن نیاز دارد و اگر کاری میکنید که روح و روانتان را آشفته میکند، آنرا ترک کنید. آن را تغییر دهید چون فرصت زندگی بسیار محدودتر از چیزی است که فکرش را میکنیم.

چگونه برای پروژه‌ های ۱ تا ۳ نفره قیمت‌ گذاری کنیم؟

پروژه نرم افزاری مثل سفارش پیتزا نیست که بشود در چند ثانیه قیمتش را حدس زد. هر پروژه نیاز به تحلیل، تعریف دقیق، تخمین زمان، درک ارزش، بررسی ریسک ها و محاسبه جزئیات دارد. اینکه بدون شناخت کامل پروژه، فقط یک ضرب ساده «تعداد ساعت × نرخ ساعتی» را به عنوان نسخه نهایی ارائه دهیم، نه حرفه ای است و نه به نفع فعالان این صنعت.

در اسکرین شاتی که مشاهده میشود، نویسنده پست در لینکدین از دوستانش درخواست میکند در مورد قیمت گذاری یک پروژه وب با او همفکری کنند. اما درست در بخش کامنت ها، یکی از کاربران بدون اینکه به هیچ یک از اصول حرفه ای قیمت گذاری، تعریف پروژه، سطح پیچیدگی، ریسک ها، تسک ها، یا حتی ساختار تیم اشاره کند، یک عدد خام و بسیار ساده ارائه می‌دهد:
«ساعتی کار بدین، مثلا ۲۰۰ ساعت به ازای هر ساعت ۱ تومن.»
این دقیقا همان سوتی بزرگ است؛ سوتی ای که نه تنها برای تیم های حرفه ای گران تمام می‌شود، بلکه باعث می‌شود برداشت عمومی از ارزش کار نرم افزاری به شکل خطرناک و اشتباه کاهش پیدا کند.
پروژه نرم افزاری مثل سفارش پیتزا نیست که بشود در چند ثانیه قیمتش را حدس زد. هر پروژه نیاز به تحلیل، تعریف دقیق، تخمین زمان، درک ارزش، بررسی ریسک ها و محاسبه جزئیات دارد. اینکه بدون شناخت کامل پروژه، فقط یک ضرب ساده «تعداد ساعت × نرخ ساعتی» را به عنوان نسخه نهایی ارائه دهیم، نه حرفه ای است و نه به نفع فعالان این صنعت.
این مقاله، دقیقا به همین دلیل و از دل همین سوتی شکل گرفته است. برای اینکه نشان دهد چرا قیمت گذاری نرم افزار نمیتواند «حدسی و سرانگشتی» باشد، و چرا تیم های ۱ تا ۳ نفره باید از یک روش علمی، منطقی و قابل دفاع استفاده کنند.
اینکه برخلاف کامنت ناشیانه زیر آن پست، قیمت گذاری واقعی شامل چندین مرحله مهم است که اگر نادیده گرفته شوند، نتیجه آن برای تیم، برای مشتری و برای کل بازار مخرب خواهد بود.
قیمت گذاری پروژه های نرم افزاری برای تیم های کوچک
قیمت گذاری پروژه های نرم افزاری یک مرحله مهم و تأثیرگذار در شروع همکاری است. تیم های کوچک که معمولا بین 1 تا 3 نفر هستند، باید از روش های ساده و دقیق برای تخمین قیمت استفاده کنند تا هم هزینه های خود را پوشش دهند و هم اعتماد مشتری حفظ شود. قیمت گذاری درست، زمینه مدیریت زمان، کنترل ریسک و تضمین سود تیم را فراهم می کند.
شناخت دقیق نیاز ها
اولین گام، درک کامل از خواسته های مشتری است. هر نقطه مبهم می تواند زمان انجام پروژه را چند برابر کند. این موارد باید شفاف باشند: توضیح کامل امکانات، تعداد ماژول ها و بخش ها، فناوری های مورد نیاز، ارتباط بخش های مختلف و سطح امنیت و زیرساخت باشد.
نادیده گرفتن این مرحله معمولا باعث ضرر مالی می شود.
تخمین زمان واقعی
تیم کوچک نباید خوشبینانه قیمت دهد. هر بخش باید جداگانه زمان بندی شود: تحلیل، طراحی، توسعه، تست و اصلاحات.
بهتر است زمان تخمینی را ضرب در 1.3 کنید تا ریسک تاخیر پوشش داده شود.
تعیین مدل قیمت: ساعتی یا ثابت
مدل ساعتی
در این روش مبلغ مشخصی برای هر ساعت تعریف می شود. مناسب برای پروژه های مبهم است.
مزیت: انعطاف بالا
عیب: نامشخص بودن مبلغ نهایی برای مشتری
مدل ثابت
مناسب برای پروژه های کوچک و مشخص.
مشتری از اول مبلغ نهایی را می داند.
تیم باید حدود 20 درصد برای تغییرات احتمالی لحاظ کند.
توجه به ارزش پروژه
قیمت فقط زمان نیست. گاهی پروژه ارزش بسیار بزرگتری برای مشتری ایجاد می کند: افزایش فروش، اتومات کردن فرآیند های زمان بر، کاهش هزینه های نیروی انسانی، پروژه های با ارزش اقتصادی بالا باید قیمت بالاتری داشته باشند.
ارزیابی ریسک ها
ریسک ها مستقیما روی هزینه تأثیر دارند. ریسک های رایج برای تیم های کوچک: تغییر نیاز های مشتری، نیاز به یادگیری فناوری جدید، وابستگی به سرویس های خارجی، محدودیت زمانی، ابهام در داده ها.
قیمت باید بخشی برای پوشش این موارد داشته باشد.
روش محاسبه ساده برای تیم های 1 تا 3 نفر

  1. زمان کل را حساب کنید
  2. نرخ ساعتی هر نفر را مشخص کنید
  3. 20 تا 30 درصد ریسک اضافه کنید
  4. 10 تا 20 درصد برای پشتیبانی بعد از تحویل بگذارید
  5. مبلغ نهایی را رند کنید
    نمونه:
    اگر پروژه 120 ساعت زمان ببرد با نرخ 300 هزار تومان:
    • هزینه پایه: 36 میلیون
    • ریسک 20 درصد: 7 میلیون
    • پشتیبانی 10 درصد: 3.6 میلیون
    • مبلغ نهایی: حدود 46 میلیون تومان
    قرارداد شفاف
    قرارداد واضح اختلافات را کاهش می دهد. باید شامل این موارد باشد: محدوده دقیق کار، زمان بندی، تعداد دفعات اصلاح، شیوه پرداخت، شرایط فسخ، پشتیبانی.
    نحوه ارائه قیمت
    نحوه بیان قیمت به اندازه عدد آن مهم است. وقتی روند، زمان، چالش ها و دلیل قیمت واضح توضیح داده شود، احتمال پذیرش آن بالاتر می رود. تیم کوچک باید منظم و قابل اعتماد دیده شود.

به ما بگویید چکار کنیم!

منطقی نیست که افراد باهوش را استخدام کنیم و بعد به آنها بگوییم چه‌‌‌کار کنند. ما افراد باهوش را استخدام می‌‌‌کنیم که آنها به ما بگویند باید چه‌‌‌کار کنیم.

چالشی که در تیمهای نرم افزار غالبا از سمت افراد باتجربه (و نه جونیور) رخ میدهد، مواجهه با کارشناسانی است که میگویند: ” من همیشه منتظر بودم که فلان تسک را به من بدهید، اما هیچوقت اینکار را نکردید”.
این انتقاد به رهبر تیم معمولا زمانی رخ میدهد که در جلسات فیدبک از انفعال کارشناس انتقاد میکند.
اما آیا واقعا این انتقاد به شما وارد است؟ شما افراد را محدود میکنید یا آماده پذیرش نظرات کارشناسانه ی آنها هستید؟
تمایلِ کنترل‌ محور: می‌خواهم همه چیز را خودم مشخص کنم تا از خطا جلوگیری شود.
میل به آزادیِ کامل: می‌خواهم به تیم اعتماد کنم و اجازه بدهم هر کس با سبکِ خودش کار را پیش ببرد.
شما بعنوان رهبر تیمتان باید دو روش انتخاب کنید. یا تمایل به کنترل یا میل به آزادی عمل.

واقعیت این است که این دو گرایش معمولا با هم سازگار نیستند. اما میشود با ایجاد چهارچوب های مشخص و فرآیندهای بازخورد مستمر تعادلی پایدار ایجاد کرد.
چرا افراد باهوش غالبا منفعل هستند؟
این جمله ی استیو جابز را پرینت کردم و روی یکی از دیوارهای اطراف تیممان نصب کردم. من واقعا دلیل انفعال افراد باهوش تیمها را نمیدانم، فقط هربار که این بازخورد را به آنها داده ام، نتیجه ی خوبی گرفتم. بنابراین تصمیم گرفتم این جمله را مدام به آنها یادآوری کنم که شما باید به ما بگویید که چه کنیم و اصلا برای همین شما را استخدام کردیم!
منطقی نیست که افراد باهوش را استخدام کنیم و بعد به آنها بگوییم چه‌‌‌کار کنند. ما افراد باهوش را استخدام می‌‌‌کنیم که آنها به ما بگویند باید چه‌‌‌کار کنیم.
استیو جابز
اما برای پاسخ به پرسش بالا، ممکن است راهکارهای زیر موثر باشند:
فرهنگ سازی کنیم: وقتی تیم یا سازمان فضای امنی برای ابراز ایده‌ها فراهم نمی‌کند، افراد باهوش یا محتاط می‌شوند یا سکوت می‌کنند تا از انتقاد یا اشتباه جلوگیری کنند.فرهنگ بازخورد سازنده و «چارچوب نقد سازنده» ایجاد کنید. تأکید کنید که هر ایده ارزشمند است، به شرط ارائه مستندات و داده‌های پشت آن.
تقسیم درست مسئولیتها: هوشمندها معمولاً به خوبی ریسک‌ها را می‌شناسند و ممکن است از عواقب اشتباه بترسند. این ترس می‌تواند به عدم مداخله یا ارائهٔ راه‌حل منجر شود. قسیم مسئولیت‌ها به گونه‌ای که هر کس بداند چه تصمیمی را می‌گیرد و چه داده‌هایی لازم است، و اینکه اشتباه فرصت یادگیری است.
ارائه زمانبندی منطقی: تعیین زمان‌بندیهای منطقی برای تحلیل و تصمیم‌گیری و احترام به فرایند آزمایش-یادگیری (Experimentation-and-learning). تشویق به ارائهٔ آزمایش‌های کوچک و نتایج قابل اندازه‌گیری.
با مطالعه و تحقیق بیشتر راه حل و پیشنهادات زیادی میتوان به این لیست اضافه کرد که افراد باهوش منفعل را به افراد باهوش سوپراستار تبدیل کرد.