ما ناتوانی را می آموزیم

ناتوانی آموخته شده؛ زخمی که از گذشته می آید و آینده را می بندد
وقتی در گذشته چند بار برای رسیدن به یک هدف تلاش کنیم و نتیجه نگیریم، کم کم باور میکنیم که «نمیتوانیم» و در نهایت حتی وقتی شرایط تغییر کرده باشد باز هم تلاش نمیکنیم. این باور مثل یک دیوار شیشه ای جلوی چشم ما قرار میگیرد. ما میتوانیم از آن عبور کنیم، اما مغز ما میگوید: «فایده ای ندارد، دوباره شکست میخوری». و همین جمله کافی است تا حتی دست به کار هم نشویم.


ریشه مشکل در کجاست؟
انسان ها از کودکی با موفقیت ها و شکست های کوچک و بزرگ روبرو میشوند. کودک وقتی چند بار سعی میکند کفش هایش را خودش بپوشد و موفق نمیشود و از طرف دیگر کسی به او میگوید «تو بلد نیستی» یا «بذار من انجام بدم»، کم کم باور میکند که واقعا نمیتواند. این باور همراه او بزرگ میشود و در حوزه های مختلف رشد میکند.
در بزرگسالی هم همینطور است. یک کارمند که چند بار درخواست ارتقای شغلی اش رد شده باشد، ممکن است دیگر هیچ وقت درخواست ندهد، حتی اگر شایسته آن جایگاه باشد. یک دانشجو که چند بار امتحان ریاضی را خراب کرده باشد، شاید بعدا حتی برای یادگیری پایه ای ترین مفاهیم هم انگیزه نداشته باشد. این ها نمونه های معمول ناتوانی آموخته شده هستند.
فرض کن فردی دو بار کسب و کار کوچکش را راه انداخته و هر دو بار شکست خورده است. بار اول به خاطر نبود تجربه کافی و بار دوم به خاطر شرایط بد اقتصادی. بعد از این دو شکست، او دیگر حتی فکر راه اندازی یک کسب و کار کوچک هم نمیکند، چون باور کرده «من توان این کار را ندارم».
در حالی که اگر با تجربه های قبلی، این بار با برنامه ریزی دقیق تر شروع کند، شانس بالایی برای موفقیت دارد. ولی ناتوانی آموخته شده راه را بسته است.


گاهی افراد در برقراری ارتباط با دیگران شکست میخورند. مثلا چند بار دیده اند که حرف شان جدی گرفته نشده یا گروهی آنها را نپذیرفته. کم کم فکر میکنند که «من آدم اجتماعی نیستم» یا «هیچ کس من را نمیپذیرد».
در نتیجه حتی وقتی در محیط جدیدی قرار میگیرند که آدم ها مهربان تر و پذیرا تر هستند، باز هم از برقراری ارتباط دوری میکنند و فکر میکنند نتیجه همان خواهد شد.


ذهن انسان به طور طبیعی به دنبال کاهش ریسک و صرفه جویی در انرژی است. وقتی مغز چند بار نتیجه منفی بگیرد، یک الگوی ساده میسازد: «این کار انجام نمیشود، پس تلاش نکن».
این مکانیسم برای حفظ انرژی و جلوگیری از درد طراحی شده، اما در دنیای امروز این مکانیسم بیشتر از اینکه کمک کننده باشد، مانع رشد ما میشود.


ناتوانی آموخته شده یک محدودیت واقعی نیست؛ یک تصویر ذهنی است که در اثر تجربه های تلخ گذشته ساخته شده. اگر این تصویر را درست نکنیم، سال ها جلوی چشممان می ماند و آینده را تار میکند. اما اگر آگاهانه با آن روبرو شویم و قدم های کوچک اما مداوم برداریم، میتوانیم آن را شکست دهیم و مسیر موفقیت را دوباره بسازیم.

در زمین سوخته بازی نکنید

گاهی شما برای یک شرکت تبدیل میشوید به یک مهره ی سوخته. اما زمانی هم میرسد شرکتی که در آن فعالیت میکنید برای شما سوخته است و دیگر چیزی به شما اضافه نمیکند. در این حالت میگویم در زمین سوخته بازی نکنید.
بازی در زمین سوخته، آن هم در دنیای کنونی که همه چیز به سرعت در حال تغییر است خطرناکترین پدیده است. چون شما با زمان و عمر خودتان در جنگید. چیزی که نه متوقف میشود و نه تبعات کوتاه مدتی دارد که هشدار دهنده باشد. به خودتان می آیید و میبینید بیش از حد در نقطه ای متوقف شده اید که به نفعتان نیست، چیزی به شما اضافه نکرده و به نشانه های آن هم توجهی نکرده اید. پذیرفتن این واقعیت که مجموعه ای که در آن کار میکنید چیز جدیدی به شما نخواهد افزود نشانه های متعددی دارد.

بزرگترین نشانه را باید درون خودتان جستجو کنید: احوالتان!
از اینکه در فضای مجموعه قرار میگیرید احساس خوبی دارید؟ چقدر از توانتان را برای کارتان خرج میکنید؟ چقدر تمرکز دارید؟ چقدر به سمت تسک بیس شدن حرکت کرده اید؟ چقدر مسئولیت پذیریتان در این شرکت را حفظ کرده اید؟ چقدر امید دارید که در اینجا پیشرفت کنید؟


من آدمهای توانمندی دیده ام که صرفا چون در زمین سوخته شان بازی کرده اند، تبدیل شده اند به آدمهای ضعیف، فاقد اعتماد به نفس و بسیار شکننده. ترس از جابجا شدن، ترس از بیکاری و ترس از رها شدن آنها را در مورد خودشان منفعل کرده بود. گاهی باید به آدمها یادآوری کنیم که آنها عزت نفس دارد و باید برای آن حرکت کنند. باید به آنها نشان داد در زمینی شخم میزنند که دیگر بذری برای آنها رشد نخواهد داد. اما چگونه؟
بزرگترین چیزی این آدمها آن را گم کرده اند خودآگاهی است. آنها تصویر درستی از خودشان در آن سازمان ندارند. آنها درون خودشان همه چیز را عادی میبینند اما تعجب میکنند چرا هم رده های خودشان ارتقا میگیرند اما آنها نه. معمولا این نقص را نوعی بی عدالتی در مورد خودشان قلمداد میکنند و بیشتر درون خودشان فرو میروند. دیواری دور خودشان و شرکت میکشند و اجازه ی هیچ نوع انتقادی را نمیدهند چون به نظر آنها نوعی ظلم در موردشان جریان دارد.


برای ایجاد خودآگاهی لازم است به آنها یادآوری کنیم که مدتهاست چیزی از این زمین برداشت نکرده اند. بذر (کار) آنها بی نقص است، باهوش هستند و تلاش کرده اند اما این زمین دیگر برای آنها مناسب نیست. باید یادآوری کنیم که سن آنها منتظر اتفاقات و شانس نمی ماند و با سرعت رو به جلو در حرکت است. آیا 2 سال دیگر باز هم آنها توان آمدن و ماندن در این شرکت را دارند؟


آنها را قضاوت نکنیم. به آنها حمله نکنیم. باید در فضای کاملا حمایتی و بسیار ایزوله، خودآگاهی شان را فعال کنیم تا آن دیدی که ما و دیگران به آنها دارند را به خودشان پیدا کنند. تنها در این صورت است که به خروج فکر خواهند کرد.


در مورد آینده ی حرفه ای آنها صحبت کنید. یادآوری کنید که هیچ آینده ی حرفه ای در این شرکت با این فرآیند نخواهد داشت. آیا تمام آرزوهای کاری آنها همین نقطه ای است که در آن متوقف شده اند؟ به احتمال بسیار زیاد خیر.


این بسیار مهم است که شرکتی که دیگر چیزی برای شما ندارد نوع خاتمه همکاری با شما را “عدم تمدید قرارداد” درج کند یا “استعفا”. همگی از بار تبعاتی که این دو عبارت دارند اطلاع داریم. عزت نفستان چه میگوید؟ از زمین سوخته استعفا میدهید یا اجازه میدهید شما را از آنجا اخراج کنند؟ شما زمین سوخته را نمیخواهد یا آن شما را؟
در هر صورت چه به عنوان کسی که به این نتیجه رسیده در زمینی سوخته بازی میکند یا مدیری که باید این صحبتها را با یک فرد منفعل انجام دهد تا آن را به یک خروج با عزت هدایت کند این مقاله را میخوانید، همگی میدانیم که پول تنها هدف از شغل و کار نیست. ما کار میکنیم چون روح و روان ما به آن نیاز دارد و اگر کاری میکنید که روح و روانتان را آشفته میکند، آنرا ترک کنید. آن را تغییر دهید چون فرصت زندگی بسیار محدودتر از چیزی است که فکرش را میکنیم.